همین روزها ...........
با معجزه ای
بزرگ....
مثل وسوسه ی ادم به سیب..............
همین روزها ...........
با معجزه ای
بزرگ....
مثل وسوسه ی ادم به سیب..............
به معجزه ی فردا مسپار
فردا اگر توان برخواستنم بود
برمی خیزم
.....................................
آهای مردم
بار دیگر
معجزه
دختری هزاااااااااااااااااااااار تکه
گرد شهر می گردد.............
بار دیگر
معجزه .....
من به
معجزه ی چشمانت
ایمان آوردم .....
..........................................................
ایمان آوردم .....
مرا در خود بشکن
به معجزه ی فردا مسپار ....
فردا اگر توان برخواستنم بود
بر می خیزم ...
تیتر تمام رسانه ها ....
بار دیگر معجزه
دختری هزار تکه در حاشیه ی شهر می گردد
یک بار دیگر معجزه ................
برای فصل فصل دوریت هزار بیت می شوم
که شاید به رحم بیایی ...
ولی افسوس ....
...
من از انجماد آدمها می ترسم ....
زیر رگبار نگاهشان له می شوم ....
وعروس چشمانم سفید پوش نشده به سوگ می نشیند ....
تا شاید غزل خداحافظی ام این بار در
تلاطم
چشمان نگران تو خوانده شود ...
بی انصاف من از نگاه تو سر شار بودم
ولی حالا...
من تک عروس شهر چشمان تو
با نگاه دیگری
خاک می شوم ....
...
اگر مرد بودی رهایم نمی کردی ...
گوشهایم دراز شده اند .........
خودم را در آیینه می بینم ....
به گمانم خر شده ام .............
هنوز کسی بویی از این ماجرا نبرده است .......
جز تو .......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دزدانه برایم می خندی ...
به گمانت مرا خر کردی ........
...................................................................
هیس ....
آرام .....
خوش باش ....
خر شدم ..............
شبیه من شده ای.........
اما افسوس ...
سالها قبل
قلب من مثل کوزه ی سفالی ذهن تو ترک خورده بود ........
دیگر دیر دیر شده .................
نقطه های قلب من مثل سیبی که اکنون به دهان برده ای ....
هرگز
نوشته نمی شود ...................
آدم در فکر زمین بود ...
حوا مثل عجوزه های دوره گرد در پی راهی برای ماندن در آ سمان بود ...
آدم بی اعتنا به التماس او سیب را چید...
حوا:من
به کدامین گناه ناکرده باید زمینی شوم ....؟؟؟؟؟!!!!
ولی آدم من اهل خاکم از جنس زمین ....
حوا : من آسمانیم اهل یقین ....
آدم :تو اینچنین گستاخ برای همین ....
............
ورق برگشت
حوا که اهل خیانت نبود ...
گویی آدم از اول اهل آسمان نبود ...
آدم که به زمین آمد
قابیل هابیل را کشت ...
حوا در پی پناه به دیگری
ابلیس
را واسطه کرد ..........
آدم زمینی شده بود ...
حوا ولی ....
.............................
سالها گذشت
حوا همه چیز را به حراج گذاشت ....
مثل
تو
که برای پاکی خودت مرا به باد دادی ...
شبیه سیبی که بی گناه چیده شد .........
.................
راستی تو شبیه کدام یک از قصه های خدا بودی ...؟؟؟!!!!!!!!
آدم .؟؟؟؟؟؟؟
هابیل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ابلیس ؟؟؟؟؟؟؟؟
و یا...................
درسته که می گن هر جا بری آسمون یه رنگه ........
برگردم حتما تعریف می کنم .................
.................................................................................................................
راستی با اینکه دیر تبریک میگم
اما
سال نو مبارک .......................
به اعماق چشمانت نفوذ کنم
بی هیچ استخاره ای ..........
.................................................
من سالهاست برای آمدنت استخاره می کنم
بی آنکه رفته باشی ....
....................................................................
برای کسی که حتی در کویر هم تنهایم گذاشت ....
ذوق می کردیم و به هوا می پریدیم
آخر شش آوردن یک نوبت هم جایزه داشت
.....
و اکنون من سوختم
میان مار پیچ پله ها من سقوط کردم
افعی آخر خط بود
....
اینجا آخر خط است
می خواهم دوباره شروع کنم
ولی افسوس
دیگر برای بازی بعدی
فرصتی
نمانده بود .........
با اینکه از ....
اول می دونستم
بازنده ی این بازی منم .....
برای یافتن خوشبختی
چشم به دهان دیگران
دوخته دهند ..........
................................................................
بیزارم از تک تک شماها ....
که فقط تفاله انسانیت را به دوش می کشید .....
جداییمان را جشن بگیرم .......
..............................................................................................................................
ما رفتیم ..............................
که بلای وصال تو کم از هجران نیست .....
...
ه .ا . سایه
اون پایین وایستاده بود گریه بال در اورد از خوشحالی ...
از پله ها سرازیر شد در خونه رو باز کرد و غش غش خندید ...
خنده چمدونش رو گذاشت زمین خودش رو انداخت تو بغل گریه و ...
زار زار گریست ...
................
نمی دونم از کیه ...
....................................
از دست بعضی ها خیلی شاکی ام
یعنی در کل از دست همتون .....
همیشه یادت باشه آدم وقتی عصبانی می شه نباید حرفی بزنه که راه برگشتی وجود
نداشته باشه ....
خلاصه ی کلام چشمات و نبندی دهنت رو باز کنی
آهای با توام می شنوی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا کلمات عاشقانه ام اجابت نگاه های پوسیده ی تو را جواب دهند ...
...
برای دوست داشتن باور هیچ کدام از شما مهم نیست
من ابهت چشمان روشن تو را در میان ناباوری دیگران
باور کردم ....
اگر التماس شبانه های چشمان مرا می بینی برای
دوست داشتنت دیگر پاسخی نیست ...
...
به همین سادگی
باورم کن ........
این روزها صدای جیرجیرکها از آسمان می آید ....
نمیدانم شاید زمینیان آسمانی شدند و
شاید
حوریان بهشتی برای دیدنش سیب را چیده اند .......
...
هزار خط ممتد سبز
هزار رنگ آبی رنگ ...
برای دیدنش کافیست ...
فقط آسمان را نگاه کنی ....
ایمان بیاور ....
چیدنی است ...
مثل سیب سرخ .........................
آری چوپان دروغگوست که مرا می خواند ...
.....................................
البته با اجازه ی استاد سپهری .....
از محمدرضا مهدیزاده
...................................
هنوز هم .....................
لطفا تقاضای نسیه نفرمایید ....
حتی تو ای ...........
با تشکر ..
ارزان سرای احساس ....
بارها مادر سفارش کرده بود ........
مواظب باش ...
ای وای این بار هم ........
دلم سوخت ......................
اما تو را نمی بینم .........
آه یادم آمد
عینکم را نزدم ....................
.......................................................
هنوز هم به پای امید هایت امید های واهی گره میزنم
...
قالیم چه زود تمام شد ..............
.........................................................
و تمام دختران احساس را دفن می کنند
مردی از جنس بلور به دنیا می اید و تمام ارزوهای مردم را بر
باد می دهد ................
...
آهای مردم این روزها کسی صدای مرا نمی شنود ؟؟؟؟؟؟؟؟
تاریخ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرنوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کدامیک؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهم نیست مردم چه می گویند ...........
مهم این است که فقط می گویند ...
قسمت نبود ...........
قسمت نبود .............
قسمت نبود .............
براستی
چرا قسمت نبود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلتون بسوزه ...................................![]()
خودکار سیاه تو ابی ترین شعر هایم را سرخ می کند
نمی خواهم چشمانم در حین خواندن رنگ و بوی خون بگیرند
انتظار هیچ دلسوزی ندارم ....
از همه کس بیزارم حتی از تو ....
که هیچ از دلخوشی هایم نمی فهمی ....
می خواهم تو را فراموش ...............................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
دلخستگی هایم امان از من بریده اند
......................
دلم می سوزد نمی توانم بی او باشم ...
به قول شاعر اگر مردم روی استخوانهایم چهره اش را بتراشید تا بداند
چقدر دوستش داشتم ......
هرگز آدم نمی شوم ..
می دانم ...
لعنت به من .....
لعنت به من ...............
لعنت به ........................
برمی گردی خونه هنوز نگات بوی اونو می ده ..........
یادت می یاد بارها گفته بود وقتی دلت برام تنگ می شه از عطر من به
دستات بزن تا حس کنی کنارتم ....
بلند می شی و شیشه عطرشو رو سرامیک میندازی تا تمومه خونه بوی عطر اونو
بگیره ... خم می شی و با خرده شیشه ها اسم اونو رو زمین می نویسی دستات
خونی میشن از سوزش دستات لذت می بری با خودت می گی خیلی قشنگه حتی
مردنم به خاطر اون قشنگه ......
با تمام وجود بو می کشی که حتی سلول های بدنتم بوی عشق بگیرن
صدای در می یاد .. درو که باز می کنی میبینی با یه دسته گل
پر از رزهای سفید برگشته دستش رو میگیری با افتخار دعوتش می کنی تو
وقتی می یاد می بینه شیشه عطر دلخواهشو شکستی داد میزنه بی لیاقت
چرا این کارو کردی اصلا تو لیاقت منو نداری دیوونه ..... ازت متنفرم ...
صدای کوبیدن در که می یاد ... هیچ کاری به غیر از اینکه به رد پاش نگاه کنی
نمی تونی انجام بدی ....
با خودت می گی
اون رفت اما ...
وقتی بر می گرده که تو نیستی ............
همیشه همین بوده ....
آخر هر کاری یکی حسرت زده ...
یکی پشیمون ..............
یادت باشه اون رفته ...
رفته..............
رفته....................
رفته............................
رفته.........................................
تا ابد ....