برمی گردی خونه هنوز نگات بوی اونو می ده ..........
یادت می یاد بارها گفته بود وقتی دلت برام تنگ می شه از عطر من به
دستات بزن تا حس کنی کنارتم ....
بلند می شی و شیشه عطرشو رو سرامیک میندازی تا تمومه خونه بوی عطر اونو
بگیره ... خم می شی و با خرده شیشه ها اسم اونو رو زمین می نویسی دستات
خونی میشن از سوزش دستات لذت می بری با خودت می گی خیلی قشنگه حتی
مردنم به خاطر اون قشنگه ......
با تمام وجود بو می کشی که حتی سلول های بدنتم بوی عشق بگیرن
صدای در می یاد .. درو که باز می کنی میبینی با یه دسته گل
پر از رزهای سفید برگشته دستش رو میگیری با افتخار دعوتش می کنی تو
وقتی می یاد می بینه شیشه عطر دلخواهشو شکستی داد میزنه بی لیاقت
چرا این کارو کردی اصلا تو لیاقت منو نداری دیوونه ..... ازت متنفرم ...
صدای کوبیدن در که می یاد ... هیچ کاری به غیر از اینکه به رد پاش نگاه کنی
نمی تونی انجام بدی ....
با خودت می گی
اون رفت اما ...
وقتی بر می گرده که تو نیستی ............
همیشه همین بوده ....
آخر هر کاری یکی حسرت زده ...
یکی پشیمون ..............
یادت باشه اون رفته ...
رفته..............
رفته....................
رفته............................
رفته.........................................
تا ابد ....
