خودکار سیاه تو ابی ترین شعر هایم را سرخ می کند
نمی خواهم چشمانم در حین خواندن رنگ و بوی خون بگیرند
انتظار هیچ دلسوزی ندارم ....
از همه کس بیزارم حتی از تو ....
که هیچ از دلخوشی هایم نمی فهمی ....
می خواهم تو را فراموش ...............................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
دلخستگی هایم امان از من بریده اند
......................
دلم می سوزد نمی توانم بی او باشم ...
به قول شاعر اگر مردم روی استخوانهایم چهره اش را بتراشید تا بداند
چقدر دوستش داشتم ......
هرگز آدم نمی شوم ..
می دانم ...
لعنت به من .....
لعنت به من ...............
لعنت به ........................
